خاطر ناجور من با روز و حالم جور نیست
این که شاعر ماندهام تقدیر، بیمنظور نیست
واژههایم سکههای عهد دقیانوسیاند
شعر من فیروزههای شهر نیشابور نیست
زخم مجنونهای من لیلیترین قصههاست
داستان کهنه بهرام و صید گور نیست
پیشهام این نیست اما طالع اندیشهام
آنقدر از حلقه شبهای شعرم دور نیست
چارهای پیدا کنم باید به جای چارقل
بخت من شوم است آخر چشمهایم شور نیست
تا مرا با چشم خود نشنیدهای باور نکن
روزها را خرج این اوضاع دردآور نکن
تا بهاری هست باران باش گلدان مرا
با غرورت اطلسیهای مرا پرپر نکن
من که از این دایره عمریست بیرون آمدم
حلقه آشفتهام را پس دگرگونتر نکن
از بهشتت رانده ای ما را که ویرانم کنی
لااقل ویرانهام را تل خاکستر نکن
من پشیمان نیستم از اینکه با من نیستی
حرفهائی این چنین را بشنو و باور نکن
1390
گوشمان سنگین شده از صحبت فرزانهها
از تعارفهای گرم مانده روی چانهها
شهر دارد از دروغ چهرهها سر میرود
روزگار افتاده دست نسلی از دیوانهها
حال ما خوب است اینجا، هیچ دلواپس نباش
روزگاری خوشتر از این نیست در افسانهها
سالها هشیار بودیم و چنین شد کارمان
وای بر حال خماران درِ میخانهها
چشمهایت را ببند و ماه را بشمار تا
یک شب این مستی بیفتد از سر پیمانهها
1389
خدا ای کاش خاک بالهایم را تکان میداد
به من پرواز نه یک گوشه بام آسمان میداد
اگر نظم تمام روزهایم را به هم میریخت
به این تکرار نامفهوم طعمی ناگهان میداد
به هر سمتی که رفتم بارها طی کردهام آنرا
چراغی کاش راهی را که نگذشتم نشان میداد
کلاغ قصهها شاید به سمت خانه بر میگشت
اگر خواب زمستانی به این جنگل امان میداد
خدا، ای کاش از دنیا به شاعر آسمان میداد
نه اصلاً کاش دنیا را به دست شاعران میداد
1389
کو عصر کوچهها که دلش بود تنگمان
چشم انتظار بود که تا هفت سنگمان
کمکم شود ردیف و بیایند بچهها
بوی غبار کوچه و جست و درنگمان
با رسم همزبانی یک بچه محل
در شوق کودکانه بازی تفنگمان
حتی هزار رنگ اگر داشت کودکی
یکرنگ بود بازی گاهی دورنگمان
عمق نگاه هیچ کسی حیلهای نداشت
حتی نگاه ساده بچه زرنگمان
امروز خاک کوچه ما شد سیاهپوش
در سوگ مرگ خاطرههای قشنگمان
دیگر نمانده فرصت گاهی مرور هم
در ازدحام ثانیههائی که بیگمان
داریم مثل همیشه فراموش میکنیم
در عصر کوچه ای که دلش مانده تنگمان
1380
تهمت کافریَم آمده ایمان ببرد
نیست ایمان که این معرکه شیطان ببرد
به گمان روح پلنگی است به جنگل زده تا
خواب از چشم غزل خیز غزالان ببرد
یا نه گرگی که به قصد رمه پیدا نشده
آمده بره بخواباند و چوپان ببرد
آسمانی که شود ملک کلاغان چه کند
هدهدی کو که خبر پیش سلیمان ببرد
چه کنم آتش زرتشت مرا میطلبد
کاش ققنوس تنم راه به میدان ببرد
وقتی از بیخبری عقل به بیراهه رود
به سر دارا ناالحق سر رندان ببرد
ماندهام هیچ دری وانشده روبرویم
نکند باز غزل سر به گریبان ببرد
ذهنم آبستن یک دردسر تازه شده
کاش خوابی غم این ذهن پریشان ببرد
پشت دریا خانه دارم اهل اینجا نیستم
جاریم چون رود اما رو به دریا نیستم
اتفاقی سادهام روزی میافتم ناگهان
از نگاه عابران با هستیم با نیستم
سایهای دارد مرا بو میکشد از هر طرف
بوی آدم میدهم نه جنس حوا نیستم
میروم یک روز از این فصلها بی دردسر
چون که از دیروز و از امروز و فردا نیستم
من نمیمیرم برای هیچ کس حتی شما
نه حواسم نیست اصلاً با شماها نیستم
1379
سرمشقها ی آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت
گل کردن لبخند های همکلاسی
در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت
ترس از معلم حل تمرین پای تخته
آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت
راه فرار از مشقهای زنگ اول
(( ای وای ننوشتیم آقا)) یادمان رفت
آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم
جدیت(( تصمیم کبری)) یادمان رفت
شعر(( خدای مهربان )) را حفظ کردیم
یادش به خیر اما خدا را یادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدمیت
آن حرفها را زود آما یادمان رفت
فردا چه کاره می شوی موضوع انشا
ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت
دیروز تکلیف آب بابا بود وخط خورد
تکلیف فردا نان و بابا یادمان هست
تابستان 1378