آب بابا

(غزل های از حسین جعفرزاده آرانی)

+  

خاطر ناجور من با روز و حالم جور نیست

این که شاعر مانده‌ام تقدیر، بی‌منظور نیست

واژه‌هایم سکه‌های عهد دقیانوسی‌اند

شعر من فیروزه‌های شهر نیشابور نیست

زخم مجنون‌های من لیلی‌ترین قصه‌هاست

داستان کهنه بهرام و صید گور نیست

پیشه‌ام این نیست اما طالع اندیشه‌ام

آنقدر از حلقه شب‌های شعرم دور نیست

چاره‌ای پیدا کنم باید به جای چارقل

بخت من شوم است آخر چشم‌هایم شور نیست

نویسنده : حسین جعفرزاده ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تا مرا با چشم خود نشنیده‌ای باور نکن

روزها را خرج این اوضاع دردآور نکن

تا بهاری هست باران باش گلدان مرا

با غرورت اطلسی‌های مرا پرپر نکن

من که از این دایره عمریست بیرون آمدم

حلقه آشفته‌ام را پس دگرگون‌تر نکن

از بهشتت رانده ای ما را که ویرانم کنی

لااقل ویرانه‌ام را تل خاکستر نکن

من پشیمان نیستم از اینکه با من نیستی

حرف‌هائی این چنین را بشنو و باور نکن

1390

نویسنده : حسین جعفرزاده ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

گوشمان سنگین شده از صحبت فرزانه‌ها

از تعارف‌های گرم مانده روی چانه‌ها

شهر دارد از دروغ چهره‌ها سر می‌رود

روزگار افتاده دست نسلی از دیوانه‌ها

حال ما خوب است اینجا، هیچ دلواپس نباش

روزگاری خوش‌تر از این نیست در افسانه‌ها

سال‌ها هشیار بودیم و چنین شد کارمان

وای بر حال خماران درِ میخانه‌ها

چشم‌هایت را ببند و ماه را بشمار تا

یک شب این مستی بیفتد از سر پیمانه‌ها

1389

نویسنده : حسین جعفرزاده ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خدا ای کاش خاک بال‌هایم را تکان می‌داد

به من پرواز نه یک گوشه بام آسمان می‌داد

اگر نظم تمام روزهایم را به هم می‌ریخت

به این تکرار نامفهوم طعمی  ناگهان می‌داد

به هر سمتی که رفتم بارها  طی کرده‌ام آن‌را

چراغی کاش راهی را که نگذشتم نشان می‌داد

کلاغ قصه‌ها شاید به سمت خانه بر می‌گشت

اگر خواب زمستانی به این جنگل امان می‌داد

خدا، ای کاش از دنیا به شاعر آسمان می‌داد

نه اصلاً کاش دنیا را به دست شاعران می‌داد

1389

نویسنده : حسین جعفرزاده ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ « از روزهای کودکی ام »

کو عصر کوچه‌ها که دلش بود تنگمان

چشم انتظار بود که تا هفت سنگمان

کم‌کم شود ردیف و بیایند بچه‌ها

بوی غبار کوچه و جست و درنگمان

با رسم همزبانی یک بچه محل

در شوق کودکانه بازی تفنگمان

حتی هزار رنگ اگر داشت کودکی

یکرنگ بود بازی گاهی دورنگمان

عمق نگاه هیچ کسی حیله‌ای نداشت

حتی نگاه ساده بچه زرنگمان

امروز خاک کوچه ما شد سیاه‌پوش

در سوگ مرگ خاطره‌های قشنگمان

دیگر نمانده فرصت گاهی مرور هم

در ازدحام ثانیه‌هائی که بی‌گمان

داریم مثل همیشه فراموش می‌کنیم

در عصر کوچه‌ ای که دلش مانده تنگمان

1380

نویسنده : حسین جعفرزاده ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

تهمت کافریَم آمده ایمان ببرد

نیست ایمان که این معرکه شیطان ببرد

به گمان روح پلنگی است به جنگل زده تا

خواب از چشم غزل خیز غزالان ببرد

یا نه گرگی که به قصد رمه پیدا نشده

آمده بره بخواباند و چوپان ببرد

آسمانی که شود ملک کلاغان چه کند

هدهدی کو که خبر پیش سلیمان ببرد

چه کنم آتش زرتشت مرا می‌طلبد

کاش ققنوس تنم راه به میدان ببرد

وقتی از بی‌خبری عقل به بیراهه رود

به سر دارا ناالحق سر رندان ببرد

مانده‌ام هیچ دری وانشده روبرویم

نکند باز غزل سر به گریبان ببرد

ذهنم آبستن یک دردسر تازه شده

کاش خوابی غم این ذهن پریشان ببرد

نویسنده : حسین جعفرزاده ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

پشت دریا خانه دارم اهل اینجا نیستم

جاریم چون رود اما رو به دریا نیستم

اتفاقی ساده‌ام روزی می‌افتم ناگهان

از نگاه عابران با هستیم با نیستم

سایه‌ای دارد مرا بو می‌کشد از هر طرف

بوی آدم می‌دهم نه جنس حوا نیستم

می‌روم یک روز از این فصل‌ها بی دردسر

چون که از دیروز و از امروز و فردا نیستم

من نمی‌میرم برای هیچ کس حتی شما

نه حواسم نیست اصلاً با شماها نیستم

 1379

نویسنده : حسین جعفرزاده ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

سرمشقها ی آب بابا یادمان رفت    

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

گل کردن لبخند های همکلاسی      

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

ترس از معلم حل تمرین پای تخته    

آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت

راه فرار از مشقهای زنگ اول              

(( ای وای ننوشتیم آقا)) یادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم      

جدیت(( تصمیم کبری)) یادمان رفت 

شعر(( خدای مهربان )) را حفظ کردیم 

یادش به خیر اما خدا را یادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدمیت     

آن حرفها را زود آما یادمان رفت

فردا چه کاره می شوی موضوع انشا  

ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

دیروز تکلیف آب بابا بود وخط خورد

تکلیف فردا نان و بابا یادمان هست  

تابستان 1378

نویسنده : حسین جعفرزاده ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد