سرمشقها ی آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت
گل کردن لبخند های همکلاسی
در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت
ترس از معلم حل تمرین پای تخته
آن لحظه های بی کلک را یادمان رفت
راه فرار از مشقهای زنگ اول
(( ای وای ننوشتیم آقا)) یادمان رفت
آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم
جدیت(( تصمیم کبری)) یادمان رفت
شعر(( خدای مهربان )) را حفظ کردیم
یادش به خیر اما خدا را یادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدمیت
آن حرفها را زود آما یادمان رفت
فردا چه کاره می شوی موضوع انشا
ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت
دیروز تکلیف آب بابا بود وخط خورد
تکلیف فردا نان و بابا یادمان هست
تابستان 1378
طلایی روسری بر سر کشیده دختر پاییز
نسیم آهسته آنرا می کشانداز سر پاییز
هوا بوی غروبش را به گندم زار می بخشد
وبا کوچیدنش جان میبرد از پیکر پاییز
زمین پر می شود از مشق های هر شب باران
گمانم می نویسد خاطره بر دفتر پاییز
تب بر دوشها دیگر نمی خوانند لالایی
شب یلدایشان گرم است با خاکستر پاییز
کلاغان دست خالی می روند از آسمان پایین
و جنگل می شمارد جوجه ها را آخر پاییز
پاییز 79
نم نم اشک تو در هق هق باران گم شد
شب پرید از سرم و ماه گریزان گم شد
خواستم بر لب ایوان شبت بنشینم
شرم بارید ولبت در شب ایوان گم شد
خواستم روز ازل میوه ی شیطان نخورم
حرف از عشق شد وحلقه ی ایمان گم شد
چشم در چشم تو انداختنم کافری است
پدرم نیز خطا کرد که انسان گم شد
تازگی کودک عقلم به زبان آمده بود
خواست بنویسد و درنقطه پایان گم شد بهمن 89
تا جهان را از نگاه تو تماشا میکنم
خوب میفهمم ولی هر بار حاشا میکنم
ازنگاهت میشود فهمید با من نیستی
مانده ام اینکه چرا اصرار بیجا میکنم
دوست داری گم شوم از پیش چشمانت ولی
من تورا هرروز از یک گوشه پیدا میکنم
من کلاغی نیستم تا کوچه ها سنگم زنند
شاعرم دارم برای تو مدارا میکنم
در هوایت مینشینم چون پلنگی در کمین
تا به دست آوردنت امروز وفردا میکنم
گرگم واز گله خواهم برد فردایی تورا
این گره را از سر چوپان شبی وا میکنم بهمن 89
هرگز قفس نمی شوم آنجا که بالها
خشکیده اند در هوس قیل وقالها
بی اسمان پرنده برایم قشنگ نیست
پس پلک بسته بهتر ازاین احتمالها
((وقتی نمی توان به اجابت امید بست ))1
دیگر چه جای باور خواب وخیالها
باید پرنده باشی و در کنج بام خود
باید که خوکنی به قفس با خیالها
عمری پرنده می شوم و سنگ می خورم
اما قفس نمی شوم آنجا که بالها
پاییز 88
-----------------------------------
چیزی از این بیشتر در دست وبال من نبود
اشتباهی آمدم اینجا مجال من نبود
چار فصل عمر من تکرار سرگردانی است
هیچ روزی تازه در تقویم سال من نبود
شوق پاییز وبهار ان آتشم را کم نکرد
شعر سهم گفتنی های محال من نبود
صفحه هایم پر شده از جای خالی نقطه خط
هیچ انگشتی ولی سمت سوال من نبود
((فرصت دیروز من با وعده فردا گذشت))2
گر چه دیروز خوشی در روز وحال من نبود
1و2= ابیاتی از فاضل نظری
زمستان 89
خط به خط سر می کشم این شوکران را تلخ تر
لحظه های واپسین نیمه جان را تلخ تر
شوق عاشق پیشه گی از روز و حال من مخواه
بارها پس داده ام این امتحان را تلخ تر
رود آوردی و دریا در نگاهت ریختی
تا بگیری از دلم تاوان آنرا تلخ تر
من عقابم از نگاه آسمان افتاده ام
می کشم بر خاک شوق آسمان را تلخ تر
درد من اصلاً به حال دیگران مربوط نیست
چون نمی خواهم که کام شاعران را تلخ تر
زمان تا کی مدارش آبی و خاکستری باشد
گمانم آنسوی این چرخ رنگ دیگری باشد
منم جا مانده و محکوم زندان در تن پیله
جهانی پیش رو دارم اگر بال و پری باشد
چرا لج می کند امروز و سر کج می کند از ما
مدارا کن که شاید راه حل بهتری باشد
جمال طاقتم از حوصله سر می رود کم کم
نمی دانم چه داری بر سرم می آوری ، باشد
چه فرقی می کند هر جور می خواهد دلت تا کن
چه فرقی می کند آبی من خاکستری باشد
فصلها ، فاصله ها با تو برابر نشدند
روزها بعد تو یک ثانیه بهتر نشدند
نفرستاد دگر بوی تو را نامه ی تو
واژه ها بی نفست یاس معطر نشدند
قابها صفحه ی تکرار به همه می خواندند
صفحه ها کهنه شد و مثل تو آخر نشدند
عقده ها مرثیه در حنجره ها پاشیدند
سوژه ها تلخ شد و قند مکرر نشدند
بالها خاک گرفت و نفسی هم گر بود
با کلاغان که پریدند کبوتر نشدند
گرگها یوسف این قائله را شک دارند
نه برادر همه امروز برادر نشدند